تبليغاتX
داستان؛ رمان و شعر
گمشدۀ پیدا بخش کتاب

آورده‌اند كه شيخ جنيد بغداد به عزم سير از شهر بغداد بيرون رفت و مريدان از عقب او....

شيخ احوال بهلول را پرسيد.

گفتند او مردي ديوانه است.

گفت او را طلب كنيد كه مرا با او كار است. پس تفحص كردند و او را در صحرايي يافتند.
شيخ پيش او رفت و سلام كرد.

بهلول جواب سلام او را داده پرسيد چه كسي هستي؟ عرض كرد منم شيخ جنيد بغدادي.
فرمود تويي شيخ بغداد كه مردم را ارشاد مي‌كني؟ عرض كرد آري..
بهلول فرمود طعام چگونه ميخوري؟
عرض كرد اول «بسم‌الله» مي‌گويم و از پيش خود مي‌خورم و لقمه كوچك برمي‌دارم، به طرف راست دهان مي‌گذارم و آهسته مي‌جوم و به ديگران نظر نمي‌كنم و در موقع خوردن از ياد حق غافل نمي‌شوم و هر لقمه كه مي‌خورم «بسم‌الله» مي‌گويم و در اول و آخر دست مي‌شويم..
بهلول برخاست و دامن بر شيخ فشاند و فرمود تو مي‌خواهي كه مرشد خلق باشي در صورتي كه هنوز طعام خوردن خود را نمي‌داني و به راه خود رفت.

 

 

مريدان شيخ را گفتند: يا شيخ اين مرد ديوانه است. خنديد و گفت سخن راست از ديوانه بايد شنيد و از عقب او روان شد تا به او رسيد.
بهلول پرسيد چه كسي هستی؟

جواب داد شيخ بغدادي كه طعام خوردن خود را نمي‌داند.

بهلول فرمود: آيا سخن گفتن خود را مي‌داني؟
عرض كرد آري...

سخن به قدر مي‌گويم و بي‌حساب نمي‌گويم و به قدر فهم مستمعان مي‌گويم و خلق را به خدا و رسول دعوت مي‌كنم و چندان سخن نمي‌گويم كه مردم از من ملول شوند و دقايق علوم ظاهر و باطن را رعايت مي‌كنم. پس هر چه تعلق به آداب كلام داشت بيان كرد.
بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمي‌داني..
پس برخاست و برفت. مريدان گفتند يا شيخ ديدي اين مرد ديوانه است؟ تو از ديوانه چه توقع داري؟ جنيد گفت مرا با او كار است، شما نمي‌دانيد.

باز به دنبال او رفت تا به او رسيد.

بهلول گفت از من چه مي‌خواهي؟ تو كه آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمي‌داني، آيا آداب خوابيدن خود را مي‌داني؟
عرض كرد آري... چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب مي‌شوم، پس آنچه آداب خوابيدن كه از حضرت رسول (عليه‌السلام) رسيده بود بيان كرد.
بهلول گفت فهميدم كه آداب خوابيدن را هم نمي‌داني.
خواست برخيزد جنيد دامنش را بگرفت و گفت اي بهلول من هيچ نمي‌دانم، تو قربه‌الي‌الله مرا بياموز.
بهلول گفت: چون به ناداني خود معترف شدي تو را بياموزم.
بدانكه اينها كه تو گفتي همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است كه لقمه حلال بايد و اگر حرام را صد از اينگونه آداب به جا بياوري فايده ندارد و سبب تاريكي دل شود.
جنيد گفت: جزاك الله خيراً! و ادامه داد:

در سخن گفتن بايد دل پاك باشد و نيت درست باشد و آن گفتن براي رضاي خداي باشد و اگر براي غرضي يا مطلب دنيا باشد يا بيهوده و هرزه بود.. هر عبارت كه بگويي آن وبال تو باشد. پس سكوت و خاموشي بهتر و نيكوتر باشد.
و در خواب كردن اين‌ها كه گفتي همه فرع است؛ اصل اين است كه در وقت خوابيدن در دل تو بغض و كينه و حسد بشري نباشد

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 2:13 PM  توسط بیت الله   | 

قبر مرا نیم متر كمتر عمیق كنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیكتر باشم.

 

بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.

 

به پزشك قانونی بگویید روح مرا كالبدشكافی كند، من به آن مشكوكم!

 

ورثه حق دارند با طلبكاران من كتككاری كنند.

 

عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اكیدا ممنوع است.

 

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا كنم.

 

كارت شناساییم با دو قطعه عکس مرا لای كفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!

 

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.

 

روی تابوت و كفن من بنویسید: این عاقبت كسی است كه زگهواره تا گور دانش بجست.

 

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنید!

 

كسانی كه زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.

 

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به دختران بیکار ندهید.

 

گواهینامه رانندگیم را به یك آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.

 

کله مرغ برای سگها یادتون نره چون گناه دارند گشنه بمونند.

 

بجای عکسم روی آگهی ترحیم کارت معافیم رو بزارید.

 

در مجلس ختم من گاز اشكآور پخش كنید تا همه به گریه بیفتند.

 

از اینكه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش میطلبم و خواهش میکنم پشت سرم حرف در نیار ید.

 

التماس میکنم کفنم را از یک پارچه مارکدار انتخاب کنید تا جلوی آدمهای تازه به دوران رسیده کم نیاریم.

 

به مرده شوی بگویید مرا با چوبك بشوید چون به صابون و پودر حساسیت دارم.

 

چون تمام آرزوهایم را به گور میبرم، سعی كنید قبر مرا بزرگ بسازید كه جای آنها هم باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 0:0 AM  توسط بیت الله   | 

همه روز روزه رفتن، همه شب نماز کردن      همه سال حج نمودن، سفر حجاز کردن

ز مدینه تا به مکه، به برهنه پای رفتن              دولب از برای لبیک، به وظیفه باز کردن

به معابد و مساجد، همه اعتکاف جستن         ز منای و ملاهی، همه احتراز کردن

شب جمعه نخفتن، به خدای راز گفتن           ز وجود بی نیازش، طلب نیاز کردن

به خدا قسم که آن را، ثمر آن قدر نباشد            که به روی نا امیدی در بسته باز کردن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 11:43 PM  توسط بیت الله   | 

روزی دروغ به حقیقت گفت : مــــیل داری باهم به دریـــا برویم و شنـــا کنیم ، حقیقــت ساده لــوح پذیرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را در آورد . دروغ حیلــــه گـــر لباسهای او راپوشید و رفت . از آن روز همیشه حقیقت عــــریان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 11:59 PM  توسط بیت الله   | 

پرسیدم چطور بهتر زندگی کنم؟

با كمی مكث جواب داد:

گذشته‌ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر

با اعتماد زمان حالت را بگذران

و بدون ترس برای آینده آماده شو

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه‌ای بیانداز

شک‌هایت را باور نکن

و هیچگاه به باورهایت شک نکن

زندگی شگفت انگیز است، در صورتی‌كه بدانی چطور زندگی کنی

پرسیدم آخر ...

و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود، ادامه داد:

مهم این نیست که قشنگ باشی،

قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر

كوچك باش و عاشق ...

كه عشق، خود میداند آیین بزرگ كردنت را

بگذار عشق خاصیت تو باشد، نه رابطه‌ی خاص تو با کسی

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه‌ی پایان رسیدن

داشتم به سخنانش فكر می‌كردم كه نفسی تازه كرد و ادامه داد:

هر روز صبح در آفریقا آهویی از خواب بیدار می‌شود و برای زندگی كردن
و امرار معاش در صحرا می‌چرد

آهو می‌داند كه باید از شیر سریع‌تر بدود، در غیر این‌صورت طعمه شیر خواهد شد

شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا می‌گردد و می‌داند که
باید از آهو سریع‌تر بدود تا گرسنه نماند

مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو

مهم اینست كه با طلوع آفتاب از خواب برخیزی و برای زندگیت،
با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن كنی

به‌ خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی می‌خواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ...

كه چین از چروك پیشانیش باز كرد و با نگاهی به من اضافه كرد:

زلال باش ...،‌

زلال باش ...،

فرقی نمی‌كند كه گودال كوچك آبی باشی، یا دریای بیكران

فقط، اگر حقیقتا

زلال باشی، آسمان در توست

و تو جاری هستی تا زندگی جاری باشد ...

زندگی قانـــــــون نیست
زندگی قافیه باران است
من اگر پاییزم و درختان امیدم همه بی برگ شدند
تو بهاری و به اندازه ی باران خدا زیبایی
و بلندای امیدت پاسداشتی مداوم برای زندگیست

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 5:48 PM  توسط بیت الله   | 

آدمی می شناسم از دوزخ
خوف و تشویش دارد و من نه

بس که می ترسد از عذاب خدا
هول از آتیش دارد و من نه

دائما ذکر گوید و تسبیح
در کف خویش دارد و من نه

قلبی آکنده از خدا و سری
باطن اندیش دارد و من نه

بس عجول است در رکوع و سجود
گویی او جیش دارد و من نه

تا رسد ز آسمان به او الهام
دو سه تا دیش دارد و من نه

گوییا با خدا شده فامیل
او که این کیش دارد و من نه

بهر ماموریت ز بیت المال
هی سفر پیش دارد و من نه

توی هر شهر از بلاد فرنگ
قوم یا خویش دارد و من نه

برنگشته از انگلیس هنوز
سفر کیش دارد و من نه

بهر حج تمتع و عمره
کوپن و فیش دارد و من نه

زندگی تخته نرد اگر باشد
او دو تا شیش دارد و من نه

پانزده تا مغازه ، یک پاساژ
توی تجریش دارد و من نه

در دزاشیب باغ و در قلهک
خانه از خویش دارد و من نه

نوزده تا عیال ، صیغه و عقد
بی کم و بیش دارد و من نه

گر چه با گرگ ها بود دمخور
ظاهر میش دارد و من نه

دانی او این همه چرا دارد ؟
چون که او ریش دارد و من نه

میکروفن را بگیر از هالو
سخنش نیش دارد و من نه

سروده : سید محمدرضا عالی ‌پیام "هالو"

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 4:56 PM  توسط بیت الله   | 

زندگی همچون بادکنکی است در دستان کودکی
که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتنش را از بین میبرد

شاد بودن تنها انتقامی است که میتوان از دنیا گرفت
پس همیشه شاد باش

امروز را برای ابراز احساس به عزیزانت غنمینت بشمار
شاید فردا احساس باشد اما عزیزی نباشد

کسی را که امیدوار است هیچگاه ناامید نکن
شاید امید تنها دارائی او باشد

اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه زندگی نباشد
صدای آب هرگز زیبا نخواهد شد

هیچ وقت به خدا نگو یه مشکل بزرگ دارم
به مشکل بگو من یه خدای بزرگ دارم

دوست داشتن بهترین شکل مالکیت
و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن است

خوب گوش کردن را یاد بگیریم
گاه فرصتها بسیار آهسته در میزنند

وقتی از شادی به هوا میپری
مواظب باش کسی زمین رو از زیر پاهات نکشه

مهم بودن خوبه
ولی خوب بودن خیلی مهم تره

فراموش نکن قطاری که ار ریل خارج شده، ممکن است آزاد باشد
ولی راه به جائی نخواهد برد

میتوانی بگوئی : صبح به خیر خدا جان
یا بگوئی : خدا به خیر کنه، باز صبح شده
انتخاب با توست

اگر در کاری موفق شوی
دوستان دروغین و دشمنان واقعی بدست خواهی آورد

زندگی کتابی است پر ماجرا
هیچگاه آن را به خاطر یک ورقش آنرا دور نینداز

مثل ساحل آرام باش
تا مثل دریا بی قرارت باشند

جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار
که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست

یک دوست وفادار تجسم حقیقی از جنس آسمانی هاست
که اگر پیدا کردی قدرش را بدان

فکر کردن به گذشته
مانند دویدن به دنبال باد است

باد همیشه می وزد
میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی، هم آسیاب بادی
تصمیم با توست

آدمی ساخته افکار خویش است
فردا همان خواهد شد که آنروز به آن می اندیشد

برای روزهای بارانی سایه بانی باید ساخت
برای روزهای پیری اندوخته ای باید داشت

برای آنان که مفهوم پرواز را نمیفهمند
هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر میشوی

فرق است بین دوست داشتن و داشتن دوست
دوست داشتن امری لحظه ایست
ولی داشتن دوست استمرار لحظه های دوست داشتن است

اگر روزی عقل را بخرند و بفروشند
ما همه به خیال اینکه زیادی داریم فروشنده خواهیم بود

علف هرز چیه؟!
گیاهی که هنوز فوایدش کشف نشده
پس هرگز دنیا را بی ارزش حساب نکن

زنان هوشیارتر از آن هستند
که مردانگی خود را به همسران خود نشان بدهند
سعی کن اعتمادت از آنها سلب نشود

تاریک ترین ساعت شب درست ساعات قبل از طلوع خورشید است
پس همیشه امید به روشنایی داشته باش

چه خوب می شد اگر، اطلاعات را با عقل اشتباه نمی گرفتیم و عشق را با هوس
و حلال را با حرام و دنیا را با عقبی و رحمان را با شیطان

بیا لبخند بزنیم بدون انتظار هیچ پاسخی از دنیا

با تشکر از ارسال : حوریه فراهانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 11:38 PM  توسط بیت الله   | 

شنبه
مرد : عزیزم، امروز ناهار چی داریم؟
زن : ببین، امروز قراره من و زری با هم بریم "فال قهوه روسی یخ زده" بگیریم. میگند خیلی جالبه، همه چی رو درست میگه. به خواهر شوهر زری گفته "شوهرت برات یه انگشتر بزرگ میخره" خیلی جالبه نه ؟ سر راه یه چیزی از بیرون بگیر بیا

یکشنبه
مرد : عزیزم، امروز ناهار چی داریم؟
زن : ببین، امروز قراره من و زری بریم برای کلاسهای "روش خوداتکایی بر اعتماد به نفس" ثبت نام کنیم. هم خیلی جالبه، هم اثرات خوبی در زندگی زناشوئی داره. تا برگردم دیر شده. سر راه یه چیزی از بیرون بگیر و بیا

دوشنبه
مرد : عزیزم، امروز ناهار چی داریم؟
زن : ببین، امروز قراره من و زری با هم بریم "شو"ی "ظروف عتیقه". میگن خیلی جالبه، ممکنه طول بکشه، سر راه یه چیزی از بیرون بگیر و بیا

سه شنبه
مرد : عزیزم، امروز ناهار چی داریم؟
زن : ببین، امروز قراره من و زری با هم بریم برای لباس مامانم که برای عروسی خواهر زری میخواد بدوزه دگمه انتخاب کنیم. تو که می دونی فامیل مامانم اینا (!) چه قدر روی دگمه لباس حساس هستند. ممکنه طول بکشه. سر راه یه چیزی از بیرون بگیر بیا

چهارشنبه
مرد : عزیزم، امروز ناهار چی داریم؟
زن : ببین، امروز قراره من و زری بریم برای کلاس "بدنسازی" و "آموزش ترومپت" ثبت نام کنیم. همسایه زری رفته، میگه خیلی جالبه. ترمپت هم میگند خیلی کلاس داره، مگه نه؟ ممکنه طول بکشه چون جلسه اوله، سر راه یه چیزی از بیرون بگیر و بیار

پنجشنبه
مرد : عزیزم، امروز ناهار چی داریم؟
زن : ببین، امروز قراره من و زری بریم با هم خونه همسایه خاله زری که تازه از کانادا اومده. میخوایم شرایط اقامت را ازش بپرسیم، من واقعا" از این زندگی خسته شدم. چیه همه ش مثل کلفتها کنج خونه ! به هر حال چون ممکنه طول بکشه، سر راه یه چیزی از بیرون بگیر و بیا

جمعه
مرد : عزیزم، امروز ناهار چی داریم؟
زن : ببینم، تو واقعا" خجالت نمی کشی؟ یعنی من یه روز تعطیل هم حق استراحت ندارم؟! واقعا" نمی دونم به شما مردهای ایرانی چی باید گفت؟ نه واقعا" این خیلی توقع بزرگیه که انتظار داشته باشم فقط هفته ای یه بار شوهرم من رو برای ناهار ببره بیرون ؟


خاطراتی از منظومه شمسی خانوم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 10:4 PM  توسط بیت الله   | 

می دانم هراز گاهی دلت تنگ می شود.

همان دلهای بزرگی که جای من در آن است
آنقدر تنگ میشود که حتی یادت می رود من آنجایم.

دلتنگی هایت را از خودت بپرس.

و نگران هیچ چیز نباش!

هنوز من هستم. هنوز خدایت همان خداست! هنوز روحت از جنس من است!

اما من نمی خواهم تو همان باشی!

تو باید در هر زمان بهترین باشی.

نگران شکستن دلت نباش!

میدانی؟ شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند.
و جنسش عوض نمی شود ...

و میدانی که من شکست ناپذیر هستم ...

و تو مرا داری ...

برای همیشه!

چون هر وقت گریه میکنی دستان مهربانم چشمانت را می نوازد ...

چون هر گاه تنها شدی، تازه مرا یافته ای ...

چون هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم،
صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیده ام!

درست است مرا فراموش کردی، اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم!

دلم نمی خواهد غمت را ببینم ...

می خواهم شاد باشی ...

این را من می خواهم ...

تو هم می توانی این را بخواهی. خشنودی مرا.

من گفتم : وجعلنا نومکم سباتا (ما خواب را مایه آرامش شما قرار دادیم)

و من هر شب که می خوابی روحت را نگاه می دارم تا تازه شود ...

نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را می فشارد.

شبها که خوابت نمی برد فکر می کنی تنهایی ؟

اما، نه من هم دل به دلت بیدارم!

فقط کافیست خوب گوش بسپاری!

و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به زیستن!

پروردگارت ...

با عشق !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 9:57 PM  توسط بیت الله   | 

باری اگر روزی کسی از من بپرسد
چندی که در روی زمین بودی چه کردی؟

من می گشایم پیش رویش دفترم را
گریان و خندان بر می افرازم سرم را

آنگاه می گویم که بذری نو فشانده است
تا بشکفد تا بردهد بسیار مانده است

در زیر این نیلی سپهر بیکرانه
چندان که یارا داشتم در هر ترانه

نام بلند عشق را تکرار کردم

با این صدای خسته شاید خفته ای را
در چارسوی این جهان بیدار کردم

من مهربانی را ستودم
من با بدی پیکار کردم

پژمردن یک شاخه گل را رنج بردم
مرگ قناری در قفس را غصه خوردم

وز غصه مردم شبی صدبار مردم

شرمنده از خود نیستم گرچون مسیحا
آنجا که فریاد از جگر باید کشیدن

من با صبوری بر جگر دندان فشردم

اما اگر پیکار با نابخردان را
شمشیر باید می گرفتم

بر من نگیری من به راه مهر رفتم

در چشم من شمشیر در مشت
یعنی کسی را می توان کشت

در راه باریکی که از آن می گذشتیم
تاریکی بی دانشی بیداد میکرد

ایمان به انسان شب چراغ راه من بود
شمشیر دست اهرمن بود

تنها سلاح من در این میدان سخن بود

شعرم اگر در خاطری آتش نیفروخت
اما دلم چون چوب تر از هر دو سر سوخت

برگی از این دفتر بخوان شاید بگویی
آیا که از این می تواند بیشتر سوخت

شبهای بی پایان نخفتم
پیغام انسان را به انسان باز گفتم

حرفم نسیمی از دیار آشتی بود

در خارزار دشمنی ها
شاید که طوفان گران بایست می بود

تا برکند بنیان این اهریمنیها
پیران پیش از ما نصیحت وار گفتند

دیر است دیراست تاریکی روح زمین را
نیروی صد چون ما ندایی در کویر است

نوح دگر میباید و طوفان دیگر

دنیایی دیگر ساخت باید
وزنو در آن انسان دیگر

اما هنوز این مرد تنهای شکیبا

با کوله بار شوق خود ره می سپارد
تا از دل این تیرگی نوری برآرد

در هر کناری شمع شعری می گذارد
اعجاز انسان را هنوز امید دارد

"فریدون مشیری"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 10:37 PM  توسط بیت الله   | 

اثری از : زنده یاد قیصر امین پور

پیش از اینها فكر می كردم خدا
خانه ای دارد كنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج وبلور
بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق كوچكی از تاج او
هر ستاره، پولكی از تاج او

اطلس پیراهن او، آسمان
نقش روی دامن او، كهكشان

رعد وبرق شب، طنین خنده اش
سیل وطوفان، نعره توفنده اش

دكمه ی پیراهن او، آفتا ب
برق تیغ خنجر او ماهتاب

هیچ كس از جای او آگاه نیست
هیچ كس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان،دور از زمین

بود، اما در میان ما نبود
مهربان وساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم، ازخود، ازخدا
از زمین، از آسمان، از ابرها

زود می گفتند : این كار خداست
پرس وجو از كار او كاری خداست

هرچه می پرسی، جوابش آتش است
آب اگر خوردی، عذابش آتش است

تا ببندی چشم، كورت می كند
تا شدی نزدیك، دورت می كند

كج گشودی دست، سنگت می كند
كج نهادی پای، لنگت می كند

با همین قصه، دلم مشغول بود
خوابهایم، خواب دیو وغول بود

خواب می دیدم كه غرق آتشم
در دهان اژدهای سركشم

در دهان اژدهای خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم، بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا ...

نیت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می كردم، همه از ترس بود
مثل از بر كردن یك درس بود

مثل تمرین حساب وهندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ، مثل خنده ای بی حوصله
سخت، مثل حل صدها مسئله

مثل تكلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود

...

تا كه یك شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یك سفر

در میان راه، در یك روستا
خانه ای دیدم، خوب وآشنا

زود پرسیدم : پدر، اینجا كجاست ؟
گفت، اینجا خانه ی خوب خداست!

گفت : اینجا می شود یك لحضه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند

با وضویی، دست و رویی تازه كرد
با دل خود، گفتگویی تازه كرد

گفتمش، پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست ؟ اینجا، در زمین ؟

گفت : آری، خانه او بی ریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان وساده و بی كینه است
مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی

خشم، نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی، شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست، معنی می دهد
قهر هم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌با دوست معنی می دهد

هیچ كس با دشمن خود، قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی است...

...

تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان وآشناست

دوستی، از من به من نزدیك تر
از رگ گردن به من نزدیك تر

آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی، نقش روی آب بود

می توانم بعد از این، با این خدا
دوست باشم، دوست، پاك وبی ریا

می توان با این خدا پرواز كرد
سفره ی دل را برایش باز كرد

می توان درباره ی گل حرف زد
صاف وساده، مثل بلبل حرف زد

چكه چكه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صد هزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سكوت آواز خواند

می توان مثل علفها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان درباره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان وآشنا :
"پیش از اینها فكر می كردم خدا ..."

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 12:47 PM  توسط بیت الله   | 

صبحگاه:

 


فرمانده: چیه؟ چرا همه نشستید؟
یه دقیقه اجازه بده، خب فریبا جان تو چی میخوری؟
جوجه بدون برنج
رژیمی عزیزم؟
آره، راستی ماست موسیر هم اگه داره بده میخوام شب ماسک بزنم.

شب در آسایشگاه

صبحگاه:


یک خانم بدو بدو میاد پیش فرمانده و ناز و عشوه میگه: جناب فرمانده، از دست ما ناراحتین؟
فرمانده: بله بسیار زیاد!
خب حالا واسه اینکه دوباره دوست بشیم بیایید تو آسایشگاه داره سریال فرار از زندان رو نشون میده، همه با هم ببینیم
فرمانده: برید بخوابید!! الان وقت خوابه!!

فرمانده میره تو آسایشگاه:


وا...عجب بی شعوری هستی ها، در بزن بعد بیا تو
راست میگه دیگه، یه یااللهی چیزی بگو
فرمانده: بلندشید برید بخوابید!
همه غرغر کنان رفتند جز 2 نفر که روبرو هم نشسته اند
فرمانده: ببینم چیکار میکنید؟
واستا ناخونای پای مهشید جون لاکش تموم بشه بعد میریم.
آره فری جون؛ صبر کن این یکی پام مونده
فرمانده: به من میگی فری؟؟ سرباز! بندازش انفرادی.
سرباز: آخه گناه داره، طفلکی
مهشید: ما اومدیم سربازی یا زندان! عجبا!

فرمانده: کجان اینا؟
معاون: رفتن حمام
فرمانده با لگد درب حمام را باز میکنید و داد میکشد، اما صدای داد او در میان جیغ سربازه‌ها گم میشود...
هوووو.... بی شعور
مگه خودت خواهر مادر نداری...
بی آبرو گمشو بیرون...
وای نامحرم...
(کل خانم ها به فرمانده فحش میدهند اما او همچنان با لبخندی بر لب و چشمانی گشاده ایستاده است!)

بعد از ظهر
فرمانده: پس این سربازه‌ها (بجای واژه سرباز برای خانمها باید بگوییم سربازه !) کجان؟
معاون: قربان همه تا صبح بیدار بودن داشتن غیبت میکردن

ساعت 10 صبح همه بیدار میشوند...
سلام سارا جان
سلام نازنین، صبحت بخیر
عزیزم صبح قشنگ تو هم بخیر
سلام نرگس
سلام معصومه جان
ماندانا جون، وای از خواب بیدار میشی چه ناز میشی...

صبحانه:بعد از ناهار

 


وا... آقای فرمانده، عسل ندارید؟
چرا کره بو میده؟
بچه‌ها، من این نون رو نمیتونم بخورم، دلم نفخ میکنه
آقای فرمانده، پنیر کاله نداری؟ من واسه پوستم باید پنیر کاله بخورم

بعد از صبحانه، نرمش صبحگاه (دیگه تقریبا شده ظهرگاه)


فرمانده: همه سینه خیز، دور پادگان. باید جریمه امروز صبح رو بدید
وا نه، لباسامون خاکی میشه ...
آره، تازه پاره هم میشه ...
وای وای خاک میره تو دهنمون ...
من پسر خواهرم انگلیسه میگه اونجا ...

ناهار


این چیه؟ شوره
تازه، ادویه هم کم داره
فکر کنم سبزی اش نپخته باشه
من که نمی‌خورم، دل درد میگیرم
من هم همینطور چون جوش میزنم
فرمانده: پس بفرمایید خودتون آشپزی کنید!
بله؟ مگه ما اینجا آشپزیم؟ مگه ما کلفتیم؟
برو خودت غذا درست کن
والا، من توخونه واسه شوهرم غذا درست نمی‌کنم، حالا واسه تو ...
چون کسی گرسنه نبود و همه تازه صبحانه خورده بودند، کسی ناهار نخورد

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی 1389ساعت 2:2 PM  توسط بیت الله   | 

در دنیای پراضطراب و سراسر استرس امروز، آرامش و راحتی خیال نعمتی است كه بسیاری آرزوی آن را دارند. اما برای رسیدن به آرامش تنها آرزو كافی نیست، بلكه باید قدم پیش نهاد و كاری كرد. آن چه در پی می آید برخی تكنیك های روانشناختی است كه ضمن كمك به رفع تشویش و نگرانی، آرامش، نشاط و شادی را در زندگی ما رونق می بخشد.

راز اول: با خدا ارتباط برقرار كنید

حداقل نیاز انسان به روح خدایی، مانند احتیاج نوزاد است به مادر. به همان میزان كه جسم برای ادامه حیات به هوا و غذا نیازمند است، روح و باطن نیز به هدایت الهی و روح ربانی محتاج است. آرامش جان، زمینی حاصلخیز است كه دانه های "خواست و نیاز" در آن به خوبی می روید، نیازهای به حق خود را در یاد خداوند كه آرامش جان و قلب است، بكارید تا به خوبی تحقق یابند. خداوند همراه كسی است كه او همراه خداوند باشد. با توجه به خداوند و خواندن نام های او، همراهی و پشتیبانی خدا را به سوی خود جلب كنید. انسان همان است كه به آن توجه می كند، پس به خداوند توجه كنید تا الهی شوید! به خدا توكل كنید. هرچه ارتباط شما با خدا، "آن نیروی عظیم و خرد لایتناهی" بیشتر و بیشتر شود، آرامش و نشاط بیشتری را در خود تجربه می كنید و هر چه ارتباط شما با خدا محدودتر شود، ترس و اضطراب بیشتری بر شما چیره می شود. خداوند فرموده است: "اگر مرا یاری كنید، شما را یاری می كنم و قدم هایتان را استوار می گردانم." یار خدا بودن یعنی بر اساس قوانین الهی رفتار كردن، گناه نكردن، كمك به دیگران، نرنجاندن دیگران، احترام به والدین و غیره. "یار خدا بودن" در واقع همان "یاری كردن به خود" است.

راز دوم: مثبت فكر كنید


هر فكر، صورتی از انرژی است كه در جهت نیكی یا بدی خود تولید می كنیم. با اندیشیدن به افكار بهشتی با نیروی بهشتی مرتبط می شویم، شادی را احساس می كنیم و آفتاب سرور را هر جا كه رویم، می تابانیم. یاد بگیرید كه احساس هایتان را از طریق افكار مثبت مهار كنید. به دقت افكارتان را زیر نظر بگیرید و هنگامی كه یك فكر منفی هجوم می آورد، خودتان را وارسی و به جای آن یك فكر مثبت جایگزین كنید. ذهن مثبت، اوضاع مثبت را به خود جلب می كند. به خاطر داشته باشید كه عالم، به نیات ما پاسخ می دهد. افكار و عقاید ما به صورت انرژی از وجودمان ساطع می شود و به جهان بیرون راه می یابد و محیط سعی می كند آنچه را كه می خواهیم، به ما هدیه كند. راز توفیق آن است كه میزان انرژی خود را در جهت مثبت و صعودی افزایش دهیم و برای خود و دیگران همیشه بهترین ها را بخواهیم. چرا كه حتی اگر در مورد دیگران نیت بد و منفی داشته باشیم، آثار مخرب آن گریبانگیر خودمان می شود. چه زیباست كه بهترین نیات و آرزوها و افكار را برای خود و دیگران داشته باشیم تا به اوج آرامش و شادی برسیم.

راز سوم: قضاوت خود را به تأخیر بیندازید


در این جهان، هیچ حادثه ای برحسب تصادف نداریم و در همه وقایعی كه روی می دهند، لطف و رحمت الهی نهفته است. تمام حوادث برای ما پیام هایی دارند كه سبب تكامل روحمان می شوند. مثلاً شما می توانید پیام آن حادثه به ظاهر بد را بعد از گذشت مدت زمانی بفهمید و یا حتی ممكن است تا زمانی كه زنده هستید متوجه نشوید. زیرا بسیاری از این وقایع فراسوی ادراك ما و جزء اسرار الهی هستند و تلاش برای فهم حكمت خداوند با هوش محدودمان، مانند سنجش اقیانوس با پیمانه است. همچنین در ذهن الهی از دست دادنی ای وجود ندارد و اگر شما به ظاهر چیزی را از دست می دهید، معادل آن شیء و یا حتی بالاتر از آن را به دست خواهید آورد و تمام این اشیاء به عنوان وسیله ای برای تكامل و زیبایی روح شما هستند. بیایید كاملاً بپذیریم كه در هر موقعیت نامطلوب، نیكی پنهانی برای همه وجود دارد. "ساقی هر چه ریزد از لطف اوست."

راز چهارم: بر آرامش درونی تمركز كنید


در دل توفان هم، آرامش نهفته است. مهم نیست كه در هر زمانی از روز چه اتفاق بیفتد. هرچه مسائل به نظر مشكل و پردردسر بیایند و هرچه قدر هم كه بخواهیم كارهای زیادی را در آن واحد انجام دهیم، باید فقط به خلوتگاه درون خویشتن برگردیم و آرامش درونی پیدا كنیم. برای دسترسی به خلوتگاه درونی، چشم هایتان را ببندید و روشنایی آرام و ملایمی را درون خود تصور كنید. این فضا جایی است كه ضربان قلب شما به فرمان شما آرام می تپد- به آن جا بروید. از دور دست، استاد معنوی تان از راه می رسد؛ در گوشتان زمزمه می كند: "هرجا می توانید خوبی كنید، در هرچه می توانید، به هرشكل كه می توانید، هر وقت كه می توانید، به همه اشخاصی كه می توانید و تا زمانی كه می توانید." نور سفیدی فضای دلتان را آرام می كند، سپس بر این آرامش حاصل شده تمركز كنید.

راز پنجم: از آنچه هستید راضی باشید


بدن وسیله زندگی است نه جوهر آن. آن قدر كه ما انسان ها با ظاهر جسمی خود مشخص می شویم، یك درخت با تنه اش مشخص نمی شود. تجربیات ما باید مثل شاخه های درخت به ما شكل بدهد، ولی این كار را نمی كند. فقط جوهره وجودمان است كه با شرایطی محیطی از بین نمی رود، شكسته نمی شود و یا در معرض دید و بررسی دیگران قرار نمی گیرد. وجود داشتن، پرمعنا و پرمفهوم است: من وجود دارم، من هستم، من اینجا هستم، من در حال شدن هستم، تنها من هستم كه زندگی ام را می سازم و... هر كدام از ما انسان ها در این دنیا مأموریت خاصی داریم. با كمك كردن به دیگران و مهرورزی به آنان، باعث تكامل روحمان می شویم. رسالت اصلی ما در این دنیا بیدار شدن و بیدار كردن است و زندگی ما به منزله یك سفر است و هدف نیست. منظور از بیداری، فعال شدن در همه ابعاد وجود و همه زوایای زندگی است. مانند: بیداری روحی، بیداری جسمی، فرهنگی، اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و... بیداری به زمان، مكان و خلاصه در یك كلام "بیداری الهی"!

راز ششم: به دستورات اخلاقی احترام بگذارید


از كنجكاوی كردن در زندگی دیگران دوری كنید. از خواندن نامه های شخصی و دفتر خاطرات محرمانه دیگران و گوش دادن به مكالمات خصوصی آن ها اجتناب كنید. بدون درزدن و اجازه گرفتن وارد هر مكانی نشوید. سعی در اثبات درستی نظرات و عقاید خود به دیگران نداشته باشید. تلاش نكنید كه به زور، افكار و عقاید دیگران را تغییر دهید. زیرا در صورت رعایت نكردن این دستورات، آرامش خود را بر هم می زنید. به پدر و مادر خود نیكی كنید. با آنان با صدای بلند صحبت نكنید. "بتی. جی. ایدی" می گوید: "زمانی كه شما به درگاه خداوند دعا می كنید، این دعاها به صورت شعاع های نورانی به طرف آسمان بالا می روند و فرشته ها برای اجابت آن به زمین می آیند. ولی در میان این شعاع های نورانی یكی از همه فوق العاده قطورتر و نورانی تر است و فرشتگان به محض مشاهده آن سریع به آن مورد رسیدگی می كنند. این پرتو قدرتمند و خیره كننده مربوط به دعای مادر در حق شما است. دعای مادر خالصانه ترین دعاهاست." چه زیباست به والدین خود از صمیم قلب احترام بگذارید و نیازهای آنان را تأمین كنید، زیرا كه مهر و نیكی به آنان، سبب آرامش و نشاط در شما می شود.

راز هفتم: دید جدیدی پیدا كنید


پرهای دم طاووس رنگارنگ هستند و هنگامی كه از زاویه ای خاص به آنها نگاه می كنید، درخشش و زیبایی بی نظیری دارند. خیلی از مسایل در زندگی، هنگامی ارزش خود را نشان می دهند كه از زاویه درست دیده شوند؛ ولی نگرش های متشابه و كلیشه ای، دیدن این زیبایی ها را مشكل می سازد. اگر به هر مسأله ای از زاویه ای درست نگاه كنید، در آن چیزهای باشكوه و زیبایی خواهید دید. سعی كنید همه چیز و همه كس را با چشم های تازه ای ببینید كه از طریق عادت، تیره و تار نشده اند. با این روش، شما می توانید ثروت های نامحدودی را كشف كنید. به خاطر داشته باشید كه اگر از زاویه ای درست به تمام چیزها و اشخاص نگاه كنید، هر شخص یا هر شیء از طرف خالقتان برای شما ارمغان و پیام زیبایی به همراه خواهد داشت. فلورانس می گوید: "تمام انسان ها همچون حلقه های طلایی هستند در زنجیره خیر و صلاح من."

راز هشتم: صفت های مثبت خود را افزایش دهید


از غیبت، تهمت، قضاوت نسنجیده در مورد افراد یا حوادث، حسادت، كینه، دروغ، جر و بحث كردن با دیگران و خلاصه رنجاندن دیگران به شدت پرهیز كنید. زیرا با انجام دادن این گونه اعمال تراكمی از نیروهای منفی را به دور خودتان جمع می كنید، كسی كه از این همه نیروهای منفی عذاب می كشد، خودتان هستید. زمانی كه به دیگران خوبی و كمك می كنید، تجمعی از نیروهای مثبت به دور خودتان فراهم می آورید و این نیروهای مثبت باعث آرامش و شادی شما می شوند، هنگامی كه وضو می گیرید، الكتریسیته های ساكن را به سطح بدن خود می آورید؛ آب نیز رسانا است و شما امواج آلفا (امواج آرامش بخش) تولید می كنید. با كشیدن مسح سر، این امواج را به كورتكس مغز انتقال می دهید و باعث می شوید كه ناحیه شلوغ ذهن آرام گیرد. با مسح پا، انتقال امواج آلفا را در اندام های پایینی سرعت می بخشید. بیشترین منطقه ای كه در روی كره زمین امواج آلفا دارد، كعبه است. زمانی كه شما نماز می خوانید و در جهت خانه خدا قرار می گیرید و ۷ قسمت بدن شما با زمین تماس پیدا می كند، امواجی را دریافت می كنید كه باعث آرامش شما می شوند. برای افزایش نیروهای مثبت خود می توانید در یك وان حمام، پر از آب و نمك، به مدت ۲۰ دقیقه قرار بگیرید. در بطری های رنگی آب خوراكی بریزید و به مدت ۲ ساعت در معرض نور شدید آفتاب قرار دهید؛ سپس آن ها را در یخچال بگذارید و در موقع لزوم بنوشید. بدون كفش و جوراب روی چمن راه بروید؛ زیرا طبیعت منبع انرژی نیروهای مثبت است.

راز نهم: حس ها را از همدیگر، جدا كنید


اغلب، ما به این مسأله توجه چندانی نداشته ایم كه حواس پنجگانه خود را از یكدیگر تفكیك و آن ها را به صورت مجزا از یكدیگر حس كنیم. ذهنتان را برای بالا بردن آگاهی حسی پرورش دهید. امروز بر بینایی تمركز كنید، فردا برمزه، روز بعد بر بویایی و ... مثلاً: زمانی كه در حال دوش گرفتن در حمام هستید، قطرات آب را روی بدن خود احساس كنید و از این كه باعث تمیزی و آرامش شما می شود، لذت ببرید. موقعی كه در حال غذا خوردن هستید فقط بر طعم و مزه غذا تمركز كنید. وقتی در حال ریختن چای در استكان هستید، به صدای ریزش آن گوش دهید. به این ترتیب، شروع به جدا كردن تجربیات حسی تان از یكدیگر كنید و از بابت هر كدام لذت ببرید.

راز دهم: وسایل اضافی را از محیط زندگی تان خارج سازید


اشیاء درون خانه تان را لمس كنید و از خودتان بپرسید آیا به این وسایل احتیاج دارم؟ كتاب ها را از درون قفسه بیرون بیاورید و ببینید آیا دوباره قصد خواندن این كتاب ها را دارید. هر شیء یادگاری را بررسی كنید و از خودتان بپرسید آیا هنوز لحظه ای را كه این شیء به یادم می آورد، برایم مهم و با ارزش هستند؟ لباسهایتان را باز كنید و توجه كنید كه آیا به تمام این لباس ها احتیاج دارید و از آخرین باری كه آنها را پوشیده اید چه قدر زمان می گذرد و آیا دوباره تصمیم به پوشیدن آنها دارید؟ بعد از این بررسی كاملی كه به عمل می آورید تمام وسایل و لباس های اضافی تان را یا به دیگران ببخشید و یا آنها را حراج كنید. زیرا كه هر شیء انرژی خودش را دارد و اگر به كار نرود در خانه به آب راكد تبدیل می شود. همچنین جای مناسبی برای جوندگان و پشه ها می گردند. پس باید مراقب باشید و بگذارید انرژی آزادانه جریان یابد و آب جاری گردد. اگر كهنه ها را نگه دارید، تازه ها جایی برای تجلی خویش نمی یابد. پس برای چرخش انرژی و پیشرفت در زندگی تان وسایلی را كه مورد احتیاج تان نیست از محیط خارج سازید.

نوشته : علی اصغر صرفه جو

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 8:28 PM  توسط بیت الله   | 

جهان در سیاهی فرو رفته بود به بهبود گیتی امیدی نبود نه شایسته بودی شهنشاه مرد رسوم نیاکان فراموش کرد بناکرد معبد به شلاق و زور نه چون ما برای خداوند نور پی کار ناخوب دیوان گرفت خلاف نیاکان به قربان گرفت نکرده اراده به خوبی مهر در اویخت با خالق این سپهر در آواز مردم به جایی رسید که کس را نبودی به فردا، امید به درگاه مردوک یزدان پاک نهادند بابل همه سر به خاک شده روزمان بدتر از روز پیش ستمهای شاهست هر روز بیش خداوند گیتی و هفت آسمان ز رحمت نظرکرد بر حالشان برآن شد که مردی بس دادگر به شاهی گمارد در این بوم وبر چنین خواست مردوک تا در جهان به شاهی رسد کوروش مهربان سراسر زمینهای گوتی وماد به کوروش شه راست کردار داد منم کوروش و پادشاه جهان به شاهی من شادما ن مردمان منم شاه گیتی شه دادگر نیاکان من شاه بود و پدر روان شد سپاهم چو سیلاب و رود به بابل که در رنج و آزار بود براین بود مردوک پروردگار که پیروز گردم در این کارزار سرانجام بی جنگ و خون ریختن به بابل درآمد ، سپاهی ز من رها کردم این سرزمین را زمرگ هم امید دادم همی ساز وبرگ به بابل چو وارد شدم بی نبرد سپاه من آزار مردم نکرد اراده است اینگونه مردوک را که دلهای بابل بخواهد مرا مرا غم فزون آمد از رنجشان ز شادی ندیدم در آنها نشان نبونید را مردمان برده بود به مردم چو بیدادها کرده بود من این برده داری برانداختم به کار ستمدیده پرداختم کسی را نباشد به کس برتری برابر بود مسگر ولشکری پرستش به فرمانم آزاد شد معابد دگر باره آباد شد به دستور من صلح شد برقرار که بیزار بودم من از کارزار به گیتی هر آن کس نشیند به تخت از او دارد این را نه از کار بخت میان دو دریا در این سرزمین خراجم دهد شاه و چادر نشین ز نو ساختم شهر ویرانه را سپس خانه دادم به آواره ها نبونید بس پیکر ایزدان به این شهر آورده از هر مکان به جای خودش برده ام هر کدام که دارند هر یک به جایی مقام ز درگاه مردوک عمری دراز بخواهند این ایزدانم به راز مرا در جهان هدیه آرامش است به گیتی شکوفایی دانش است غم مردمم رنج و شادی نکوست مرا شادی مردمان آرزوست چو روزی مرا عمر پایان رسید زمانی که جانم ز تن پر کشید نه تابوت باید مرا بر بدن نه با مومیایی کنیدم کفن که هر بند این پیکرم بعد از این شود جزئی از خاک ایران زمین درود بر کوروش کبیر که باعث افتخار ایران زمین و تمام آزاد اندیشان سراسر گیتی است
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 8:12 PM  توسط بیت الله   | 

شاعر زن میگه :

به نام خدایی که زن آفرید
حکیمانه امثال ِ من آفرید

خدایی که اول تو را از لجن
و بعداً مرا از لجن آفرید!

برای من انواع گیسو و موی
برای تو قدری چمن آفرید!

مرا شکل طاووس کرد و تو را
شبیه بز و کرگدن آفرید!

به نام خدایی که اعجاز کرد
مرا مثل آهو ختن آفرید

تو را روز اول به همراه من
رها در بهشت عدن آفرید

ولی بعداً آمد و از روی لطف
مرا بی کس و بی وطن آفرید

خدایی که زیر سبیل شما
بلندگو به جای دهن آفرید!

وزیر و وکیل و رئیس ات نمود
مرا خانه داری خفن! آفرید

برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب
شراره، پری، نسترن آفرید

برای من اما فقط یک نفر
براد پیت من را حَسَنْ آفرید!

برایم لباس عروسی کشید
و عمری مرا در کفن آفرید


پاسخ شاعر مرد:

به ‌نام خداوند مردآفرین
که بر حسن صنعش هزار آفرین

خدایی که از گِل مرا خلق کرد
چنین عاقل و بالغ و نازنین

خدایی که مردی چو من آفرید
و شد نام وی احسن‌الخالقین

پس از آفرینش به من هدیه داد
مکانی درون بهشت برین

خدایی که از بس مرا خوب ساخت
ندارم نیازی به لاک، همچنین

رژ و ریمل و خط چشم و کرم
تو زیبایی‌ام را طبیعی ببین

دماغ و فک و گونه‌ام کار اوست
نه کار پزشک و پروتز، همین!

نداده مرا عشوه و مکر و ناز
نداده دم مشک من اشک و فین!

مرا ساده و بی‌ریا آفرید
جدا از حسادت و بی‌خشم و کین

زنی از همین سادگی سود برد
به من گفت از آن سیب قرمز بچین

من ساده چیدم از آن تک‌ درخت
و دادم به او سیب چون انگبین

چو وارد نبودم به دوز و کلک
من افتادم از آسمان بر زمین

و البته در این مرا پند بود
که ای مرد پاکیزه و مه‌جبین

تو حرف زنان را از آن گوش گیر
و بیرون بده حرفشان را از این

که زن از همان بدو پیدایشت
نشسته مداوم تو را در کمین!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 10:45 PM  توسط بیت الله   | 

عشق، تصمیم قشنگی ست
بیـا عـاشق شـو

نه اگر قلب تو سنگی ست
بیـا عـاشق شـو

آسمان زیر پروبال نگاهت آبی ست
شوق پرواز تو رنگی ست

بیـا عـاشق شـو

ناگهان حادثه ی عشق، خطر کن، بشتاب
خوب من، این چه درنگی ست

بیـا عـاشق شـو

با دل موش، محال است که عاشق گردی
عشق، تصمیم پلنگی ست

بیـا عـاشق شـو

تیز هوشان جهان، بر سر کار عشقند
عشق، رندی است، زرنگی ست

بیـا عـاشق شـو

کاش در محضر دل بودی و میدیدی تو
بر سر عشق، چه جنگی ست!

بیـا عـاشق شـو

مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
صورت آینه زنگی ست،

بیـا عـاشق شـو

می رسی با قدم عشق به منزل، آری...
عشق، رهوار خدنگی ست،

بیـا عـاشق شـو

باز گفتی تو که فردا!!! به خدا فردا نیست
زندگی، فرصت تنگی ست،

بیـا عـاشق شـو

کار خیر است، تأمل به خدا جایز نیست!
عشق، تصمیم قشنگی ست

بیـا عـاشق شـو

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 10:42 PM  توسط بیت الله   | 

عابری زمزمه میکرد چنان خواهد شد
بعد ازین جنس دگر باره گران خواهد شد

قیمت نان لواشی که شده چون کاغذ
بعد ازین نیز گرانتر زگران خواهد شد

یا همین شیر که افزوده نشد قیمت او
گر که آبش شود افزوده همان خواهد شد

ترسم ا َر قیمت درمان برود بالاتر
برخی از ما سوی دوران کهن خواهد شد

بشود مشتری دعانویسان یکسر
پی جادوگر وجن گیر روان خواهد شد

به هر اندازه شود قیمت درمان افزون
مشتری بهر دعا نیز کلان خواهد شد

میشود گفت که این جادو وهم جن گیری
بهر رندان سبب روزی ونان خواهد شد

نی عوارض بدهد شخص نه از دارایی
مالیاتی متصور نه بر آن خواهد شد

نه نیازی به دکان است نه سرقفلی ! چون
کار در منزل خود یا دگران خواهد شد

نرخ ارزاق چو هر دم برود بالاتر
نرخ گوساله و هم مرغ گران خواهد شد

هر خروسی بکند فیس و افاده زیرا
تخم ناموس وی البته گران خواهد شد

قیمت او و زنش هی برود بالاتر
چشم مردم ز گرانی نگران خواهد شد

باسن خویش گذارد به رف بالاتر
چون دگر جوجه او نیز گران خواهد شد

میخورندش بعزا و بعروسی دائم
زین سبب قیمتش همواره گران خواهد شد

دختران نیز درین معرکه بازار کنند
مهر خود سکه ازینرو که گران خواهد شد

زوج بی تجربتش فکر نکرده اصلا
گر شود مهریه اجراء چسان خواهد شد !!؟؟

نی تواند خود وفرزند وشاید نوّه
قسط این مهریه دادن (!) سبب آن خواهد شد

که جوانان نکنند میل به همسر گیری
چون کند فکر به مهرش نگران خواهد شد

به که او هم زن چینی بستاند زیرا
بُوَد ارزان؛ بشتابید گران خواهد شد

(مهر) همواره ببیند همه ارزانی ها
ترسد از خواب پَرَد چون نگران خواهد شد

گزیده ای از اشعار : بابک مهرآیین

+ نوشته شده در  جمعه یکم مرداد 1389ساعت 3:31 PM  توسط بیت الله   | 

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است

اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است

اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم می زنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم. این زندگی من است

دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری

به سه چیز تکیه نکن، غرور، دروغ و عشق
آدم با غرور می تازد، با دروغ می بازد و با عشق می میرد

+ نوشته شده در  جمعه یکم مرداد 1389ساعت 3:29 PM  توسط بیت الله   | 

نان

دموکراسی می گوید: رفیق، حرفت را خودت بزن،
نانت را من می خورم.

مارکسیسم می گوید: رفیق، نانت را خودت بخور،
حرفت را من می زنم.

فاشیسم می گوید: رفیق، نانت را من می خورم،
حرفت را هم من می زنم
و تو فقط برای من کف بزن ...

اسلام حقیقی می گوید: نانت را خودت بخور،
حرفت را هم خودت بزن
و من فقط برای اینم که تو به این حق برسی.

اسلام دروغین می گوید: تو نانت را بیاور به ما بده
و ما قسمتی از آن را جلوی تو می اندازیم،
اما آن حرفی را که ما می گوییم بزن!

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

زن

زن عشق می كارد و كینه درو می كند ...

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر.

می تواند تنها یك همسر داشته باشد

و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی!

برای ازدواجش (در هر سنی) اجازه ولی لازم است

و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج كنی ...

در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو ...

او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی!

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی ...

او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد ...

او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...؟

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ...

و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند

چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،

زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛

گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛

سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند ...

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد ...!

و این رنج است

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

انسانها

ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و ...

دسته اول
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدم‌ها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

دسته دوم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.

دسته سوم
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

دسته چهارم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم هستند
شگفت‌انگیزترین آدم‌ها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

بد گویی

هر کس بد ما به خلق گوید

ما صورت او نمی خراشیم

ما خوبی او به خلق گوییم

تا هر دو دروغ گفته باشیم!

 -----------------------------------------------------------------------------------------------------

خواستن

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند
وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است

وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است

وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم

 -----------------------------------------------------------------------------------------------------

راه

نامم را پدرم انتخاب کرد!

نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم!

دیگر بس است!

راهم را خودم انتخاب خواهم کرد ...


+ نوشته شده در  جمعه یکم مرداد 1389ساعت 3:26 PM  توسط بیت الله   | 

سلام به همه دوستان

من هم از همه شما ممنونم که تشکر کردید

با عرض شرمندگی که من در حال حاضر سربازم و تا 1/2/89 که تمام شودنمی توانم مطالب جدید بگذارم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 5:29 PM  توسط بیت الله   | 

حرف هایی هست برای نگفتن

و ارزش عمیق هرکسی

به اندازه ی حرف هایی است که برای  نگفتن دارد .

و کتاب هایی نیز هست برای ننوشتن

و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی

که باید قلم را بکنم و دفتر را پاره کنم

و جلدش را به صاحبش پس دهم

و خود به کلبه ی بی در و پنجره ای بخزم

و کتابی را  آغاز کنم که نباید نوشت
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 12:47 PM  توسط بیت الله   | 

سـبب قـرب داروسـت نمـاز                   فرق مومن ز کافر است نماز

در میـان خــدا و مـخلـوقـش                     ارتبـاطـی مکـرر اسـت نماز

سـپر آتش اسـت روزه ولـی                    ناجی روز محشر است نماز

مهر آل علی است روح نماز                      بـر مــحـمــد و آل او صــلــوات
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 11:29 AM  توسط بیت الله   | 

سنـگ دلا چــرا دگــر جــور و جــفــا نـمــی‌کـنی

جـــور و جــفــا بکـن اگـر مـهـر و وفـا نـمــی‌کـنی

زخـــم دگـــر بــزن بــدل مــرهــم اگر نـمــی‌نـهی

درد دگـــر بــده اگـــر خــســتـــه دوا نـمــی‌کـنی

عهد هر آنچه می‌کنی وعده به هر که می‌دهی

عـهـــد ز یــاد مــی‌بــری وعــده وفـــا نـمـی‌کـنی

تیــر غـمــم زدی بـجــان تـا کـه بـخــون نشـانیــم

هــر چــه کنــی بـکــن بـتـا زانـکه خطـا نمی‌کنی

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 10:27 PM  توسط بیت الله   | 

پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.
خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

                                                                                               دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 2:35 AM  توسط بیت الله   |