تبليغاتX
داستان؛ رمان و شعر
گمشدۀ پیدا بخش کتاب
سلام به همه دوستان

من هم از همه شما ممنونم که تشکر کردید

با عرض شرمندگی که من در حال حاضر سربازم و تا 1/2/89 که تمام شودنمی توانم مطالب جدید بگذارم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 5:29 PM  توسط بیت الله   | 

حرف هایی هست برای نگفتن

و ارزش عمیق هرکسی

به اندازه ی حرف هایی است که برای  نگفتن دارد .

و کتاب هایی نیز هست برای ننوشتن

و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی

که باید قلم را بکنم و دفتر را پاره کنم

و جلدش را به صاحبش پس دهم

و خود به کلبه ی بی در و پنجره ای بخزم

و کتابی را  آغاز کنم که نباید نوشت
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 12:47 PM  توسط بیت الله   | 

سـبب قـرب داروسـت نمـاز                   فرق مومن ز کافر است نماز

در میـان خــدا و مـخلـوقـش                     ارتبـاطـی مکـرر اسـت نماز

سـپر آتش اسـت روزه ولـی                    ناجی روز محشر است نماز

مهر آل علی است روح نماز                      بـر مــحـمــد و آل او صــلــوات
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 11:29 AM  توسط بیت الله   | 

سنـگ دلا چــرا دگــر جــور و جــفــا نـمــی‌کـنی

جـــور و جــفــا بکـن اگـر مـهـر و وفـا نـمــی‌کـنی

زخـــم دگـــر بــزن بــدل مــرهــم اگر نـمــی‌نـهی

درد دگـــر بــده اگـــر خــســتـــه دوا نـمــی‌کـنی

عهد هر آنچه می‌کنی وعده به هر که می‌دهی

عـهـــد ز یــاد مــی‌بــری وعــده وفـــا نـمـی‌کـنی

تیــر غـمــم زدی بـجــان تـا کـه بـخــون نشـانیــم

هــر چــه کنــی بـکــن بـتـا زانـکه خطـا نمی‌کنی

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 10:27 PM  توسط بیت الله   | 

پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.
خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

                                                                                               دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 2:35 AM  توسط بیت الله   | 

"جان بلاکارد" از روی نیمکت برخاست، لباس ارتشی خود را مرتب کرد و به تماشای انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت، دختری با يک گل سرخ ! از سیزده ماه پیش بود كه دلبستگی اش به او آغاز شده بود.

از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و محسور یافت اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشتهایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد، دست خطی لطیف از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد "دوشیزه هالیس می نل" با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.

"جان" برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری به او بپردازد. روز بعد "جان" سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود.
در طول یک سال و یک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند، هر نامه همچون دانه ای بود که برخاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق بود كه شروع به جوانه زدن مي کرد.

"جان" درخواست عکس کرد، ولی با مخالفت "میس هالیس" روبه رو شد، به نظر "هالیس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آنها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند : 7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک، "هالیس" نوشته بود "تو مرا خواهی شناخت" از روی گل رز سرخی که روی کلاهم خواهم گذاشت. بنابراین راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان" دنبال دختری می گشت که قلبش را خیلی دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان" بشنوید:
زن جوانی داشت به سمت من می آمد، بلند قامت و خوش اندام، موهای طلائی اش در حلقه های زیبا کنار گوشهای ظریفش جمع شده بود، چشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او گام برداشتم، کاملا بدون توجه به این که او نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد اندکی به او نزدیک شدم، لبهایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت: "ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟"

بی اختیار یک گام به او نزدیک تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود. زنی حدود 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود، اندکی چاق بود، مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که ب رسر دوراهی قرار گرفته ام ! از طرفی شوق تمنای عجیبي مرا به سمت دختر سبز پوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می کرد.

او انجا ایستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید همراه با چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم ! کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد، از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود اما چیزی به دست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود، دوستی گرانبها که می توانستم همیشه به او افتخار کنم به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که بر کلامم بود متحیر شدم ! من "جان بلاکارد" هستم و شما هم باید دوشیزه "می نل" باشید، از ملاقات با شما بسیار خوشحالم، ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟

چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت: "فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانوم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستورن بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست!

او گفت که این فقط یک امتحان است! گر چه"تحسین هوش و ذکاوت میس می نل زیاد سخت نیست!"
 

 

طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود

که به چیزی با ظاهر بدون جذابیت پاسخ مثبت بدهید ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 12:43 PM  توسط بیت الله   | 

همه ميپرسند
چيست در زمزمه مبهم آب
چيست در همهمه دلكش برگ
چيست در بازي آن ابر سپيد
روي اين آبي آرام بلند
كه ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال
چيست در خلوت خاموش كبوترها
چيست در كوشش بي حاصل موج
چيست در خنده جام
كه تو چندين ساعت
مات و مبهوت به آن مي نگري
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
مه به اين آبي آرام بلند
نه به اين خلوت خاموش كبوترها
نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام
من به اين جمله نمي انديشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل يخ را با باد
نفس پاك شقايق را در سينه كوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاينده هستي را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را ميشنوم
مي بينم
من به اين جمله نمي انديشم
به تو مي انديشم
اي سراپا همه خوبي
تك و تنها به تو مي انديشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال كه باشم به تو ميانديشم
تو بدان اين را تنها تو بدان
تو بيا
تو بمان با من تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب
من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند
اينك اين من كه به پاي تو درافتاده ام باز
ريسماني كن از آن موي دراز
تو بگير
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستي تو بجوش
من همين يك نفس از جرعه جانم باقي است
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش
   

شعر از : زنده ياد فريدون مشيري

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 12:38 PM  توسط بیت الله   | 

آن روز یکی از گرم ترین روزهای فصل خشکسالی بود و تقریباً یک ماه بود که رنگ باران را ندیده بودیم، پرندگان یکی یکی از پا درمی آمدند و محصولات کشاورزی همه از بین رفته بودند، گاوها دیگر شیر نمی دادند، نهرها و جویبارها همه خشک شده بودند و همین خشکسالی باعث ورشکستگی بسیاری از کشاورزان شده بود. هر روز شوهرم به همراه برادرانش به طرز طاقت فرسایی آب را به مزارع می رساندند، خوب البتّه این اواخر تانکر آبی خریداری کرده بودیم و هر روز در محل توزیع آب، آن را از جیره مان پر می کردیم. اگر به زودی باران نمی بارید، ممکن بود همه چیزمان را از دست بدهیم و در همان روز بود که درس بزرگی از همیاری گرفتم و با چشمان خود شاهد معجزه ای بودم.

وقتی در آشپزخانه مشغول تهیّه ی ناهار برای شوهر و برادر شوهرهایم بودم"بیلی" پسر 6 ساله ام را در حالی که به سمت جنگل می رفت دیدم. او به آسوده خیالی یک کودک خردسال نبود. طوری قدم برمی داشت مثل این که هدف مهمی دارد. من فقط پشت او را می دیدم امّا کاملاً مشخص بود که با دقّت بسیار راه می رود و سعی می کند تا جای ممکن تکان نخورد. هنوز چند دقیقه ای از ناپدید شدنش در جنگل نگذشته بود که با سرعت به سمت خانه برگشت. من هم با این فکر که هر کاری که انجام می داده دیگر تمام شده به درون خانه برگشتم تا ساندویچ ها را درست کنم. لحظه ای بعد او دوباره با قدم هایی آهسته و هدفمند به سمت جنگل رفت و این کار یک ساعت طول کشید. با احتیاط به سمت جنگل قدم برمی داشت و بعد با عجله به سمت خانه می دوید. بالاخره کاسه ی صبرم لبریز شد، دزدکی از خانه بیرون رفتم و او را تعقیب کردم. خیلی مراقب بودم که مرا نبیند. چون کاملاً مشخّص بود کار مهمی انجام می دهد و نمی خواستم فکر کند او را کنترل می کنم. دست هایش را دیدم که فنجانی کرده و در مقابل خود نگه داشته بود، خیلی مراقب بود تا آبی که در دستانش قرار داشت نریزد. آبی که شاید بیشتر از 2 یا 3 قاشق نبود.

هنگامی که دوباره به جنگل رفت، دزدکی به او نزدیک شدم، تیغ ها و شاخه های درختان با صورت او برخورد می کردند، اما هدف او خیلی خیلی مهم تر از این بود که بخواهد منصرف شود. هنگامی که خم شدم تا ببینم او چه کار می کند، با شگفت انگیزترین صحنه در عمرم مواجه شدم؛ چند آهوی بزرگ در مقابل او ظاهر شدند، سپس بیلی به سمت آن ها رفت. دلم می خواست فریاد بکشم و او را از آن جا فراری دهم اما از ترس نفسم بند آمده بود. بعد قوچی بزرگ را با شاخ هایی که نشان از مهارت خالق مطلق داشت، دیدم که به طرز خطرناکی به بیلی نزدیک شده بود، امّا به او صدمه ای نزد. حتّی هنگامی که بیلی دو زانو روی زمین نشست. تکان هم نخورد. روی زمین بچه آهویی افتاده بود و معلوم بود که از گرما و کم شدن آب بدن رنج می برد. بچه آهو سر خود را با زحمت بسیار بالا آورد تا آبی را که در دستان پسرم بود لیس بزند. وقتی آب تمام شد و بیلی بلند شد تا با عجله به سمت خانه برگردد، خودم را پشت یک درخت پنهان کردم تا مرا نبیند. هنگامی که به سوی خانه و به سمت شیر آبی که آن را مسدود کرده بودم می رفت، او را دنبال کردم. بیلی شیر آب را تا آخر باز کرد و قطره ها آرام آرام شروع به چکیدن کردند و او همان جا، در حالی که آفتاب به پشت او شلاق می زد، دو زانو نشست و منتظر ماند تا قطره های آبی که به آهستگی می چکیدند، دست های او را پر کند.

حالا موضوع برایم روشن شده بود. به خاطر آب بازی با شلنگ آب در هفته ی گذشته و سخنرانی مفصّلی که درباره اهمیّت صرفه جویی در مصرف آب از من شنیده، کمک نخواسته بود. تقریباً بیست دقیقه طول کشید تا دستان او پر از آب شد، وقتی که بلند شد و می خواست به جنگل برگردد، من درست در مقابل او بودم در حالی که چشمان کوچکش پر از اشک شده بود فقط گفت: من آب را هدر ندادم و به مسیر خود ادامه داد. من هم با یک دیگ کوچک آب که از آشپزخانه برداشته بودم به او پیوستم. هنگامی که رسیدیم، عقب ایستادم و به او اجازه دادم بچه آهو را به تنهایی سيراب کند، زیرا این کار او بود و خودش باید تمامش می کرد. من ایستادم و مشغول تماشای زیباترین صحنه زندگی ام یعنی سعی و تلاش برای نجات جان دیگری شدم. وقتی قطره های اشک از صورتم به زمین می افتادند، ناگهان قطره ها، بیشتر و بیشتر شدند. به آسمان نگاه کردم، گویی خود خداوند بود که با غرور و افتخار می گریست.

بعضی ها شاید بگویند که این فقط یک اتفاق بوده و این گونه معجزات اصلاً وجود ندارند و یا شاید بگویند گاهی اوقات باید باران ببارد. من نمی توانم با آن ها بحث کنم، حتّی سعی هم نمی کنم. تنها چیزی که می توانم بگویم این است که باران، مزرعه ما را نجات داد. درست مثل عمل پسر بچه ای کوچک که باعث نجات جان یک آهو شد !


این شيوه ي خداوند است! آیا تا به حال شده جایی نشسته باشید و یک دفعه دلتان بخواهد برای کسی که دوستش دارید، کاری نیک انجام دهید؟
این شيوه ي خداوند است! او با شما صحبت می کند و می خواهد شما با او حرف بزنید. آیا تا به حال مستاصل و تنها شده اید، طوری که هیچ کس نباشد تا با او حرف بزنید؟
این شيوه ي خداوند است! آیا تا به حال اتفاق افتاده كه به کسی فکر کنید که مدّت هاست از او خبری ندارید سپس، بعد از مدّتی کوتاه او را ببینید یا تماس تلفنی از جانب او داشته باشید؟
این شيوه ي خداوند است! آیا تا به حال چیز خارق العاده ای را بدون این که آن را درخواست کرده باشید دریافت کرده اید در حالی که توانایی پرداخت هزینه آن را نداشته اید؟
این شيوه ي خداوند است! او از خواسته قلبی ما خبر دارد. آیا فکر می کنید این متن را تصادفی خوانده اید؟ نه این طور نیست. و اکنون این خداوند است كه در قلبتان حضور دارد!

به خداوند نگویید که چقدر توفان مشكلات شما بزرگ و سهمگین است... به توفان بگویید که خداي شما چقدر بزرگ و توانا است.
 

 

منبع : مجله موفقیّت

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 12:31 PM  توسط بیت الله   | 

اين داستان واقعي است و به اواخر قرن 15 بر مي گردد.
در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده اي با 18 فرزند زندگي مي كردند. براي امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر مي بايستي 18 ساعت در روز به هر كار سختي كه در آن حوالي پيدا مي شد تن مي داد. در همان وضعيت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رويايي را در سر مي پروراندند. هر دوشان آرزو مي كردند نقاش چيره دستي شوند، اما خيلي خوب مي دانستند كه پدرشان هرگز نمي تواند آن ها را براي ادامه تحصيل به نورنبرگ بفرستد.
يك شب پس از مدت زمان درازي بحث در رختخواب، دو برادر تصميمي گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده مي بايست براي كار در معدن به جنوب مي رفت و برادر ديگرش را حمايت مالي مي كرد تا در آكادمي به فراگيري هنر بپردازد، و پس از آن برادري كه تحصيلش تمام شد بايد در چهار سال بعد برادرش را از طريق فروختن نقاشي هايش حمايت مالي مي كرد تا او هم به تحصيل در دانشگاه ادامه دهد.
آن ها در صبح روز يك شنبه در يك كليسا سكه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن هاي خطرناك جنوب رفت و براي 4 سال به طور شبانه روزي كار كرد تا برادرش را كه در آكادمي تحصيل مي كرد و جزء بهترين هنرجويان بود حمايت كند. نقاشي هاي آلبرشت حتي بهتر از اكثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصيلي او درآمد زيادي از نقاشي هاي حرفه اي خودش به دست آورده بود.
وقتي هنرمند جوان به دهكده اش برگشت، خانواده دورر براي موفقيت هاي آلبرشت و برگشت او به كانون خانواده پس از 4 سال يك ضيافت شام برپا كردند. بعد از صرف شام آلبرشت ايستاد و يك نوشيدني به برادر دوست داشتني اش براي قدرداني از سال هايي كه او را حمايت مالي كرده بود تا آرزويش برآورده شود، تعارف كرد و چنين گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا مي تواني به نورنبرگ بروي و آرزويت را تحقق بخشي و من از تو حمايت ميكنم.
تمام سرها به انتهاي ميز كه آلبرت نشسته بود برگشت. اشك از چشمان او سرازير شد. سرش را پايين انداخت و به آرامي گفت: نه! از جا برخاست و در حالي كه اشك هايش را پاك مي كرد به انتهاي ميز و به چهره هايي كه دوستشان داشت، خيره شد و به آرامي گفت: نه برادر، من نمي توانم به نورنبرگ بروم، ديگر خيلي دير شده، ‌ببين چهار سال كار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندين بار شكسته و در دست راستم درد شديدي را حس مي كنم، به طوري كه حتي نمي توانم يك ليوان را در دستم نگه دارم. من نمي توانم با مداد يا قلم مو كار كنم، نه برادر، براي من ديگر خيلي دير شده...

بيش از 450 سال از آن قضيه مي گذرد. هم اكنون صدها نقاشي ماهرانه آلبرشت دورر قلمكاري ها و آبرنگ ها و كنده كاري هاي چوبي او در هر موزه بزرگي در سراسر جهان نگهداري ميشود.
يك روز آلبرشت دورر براي قدرداني از همه سختي هايي كه برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پينه بسته برادرش را كه به هم چسبيده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصوير كشيد. او نقاشي استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاري كرد اما جهانيان احساساتش را متوجه اين شاهكار كردند و كار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا كننده" ناميدند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 10:24 AM  توسط بیت الله   | 

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.
وقتی به موضوع "خدا " رسیدند. آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟

آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.

مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند. آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.

مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش بلند و اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد ! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 7:1 PM  توسط بیت الله   | 

به جاي پدرم درآمد؛ بگوييم : خيلي راحت نبود

به جاي خسته نباشيد؛ بگوييم : خدا قوت

به جاي دستت درد نكنه ؛ بگوييم : ممنون از محبتت، سلامت باشي

به جاي ببخشيد مزاحمتون شدم؛ بگوييم : از اين كه وقت خود را در اختيار من گذاشتيد متشكرم

به جاي لعنت بر پدر كسي كه اينجا آشغال بريزد ؛ بگوييم: رحمت بر پدر كسي كه اينجا آشغال نمي ريزد

به جاي گرفتارم؛ بگوييم : ‌در فرصت مناسب با شما خواهم بود

به جاي دروغ نگو؛ بگوييم : راست مي گي؟ راستي؟

به جاي خدا بد نده؛ بگوييم : خدا سلامتي بده

به جاي قابل نداره؛ بگوييم : هديه براي شما

به جاي شكست خورده؛ بگوييم : با تجربه

به جاي مگه مشكل داري؛ بگوييم : مگه مسئله اي داري؟

به جاي فقير هستم؛‌بگوييم : ثروت كمي دارم

به جاي بد نيستم؛ بگوييم :‌ خوب هستم

به جاي بدرد من نمي خورد؛ بگوييم : مناسب من نيست

به جاي مشكل دارم؛ بگوييم : مسئله دارم

به جاي جانم به لبم رسيد؛ بگوييم : چندان هم راحت نبود

به جاي فراموش نكني؛ بگوييم : يادت باشه

به جاي داد نزن؛ ‌بگوييم : آرام باش

به جاي من مريض و غمگين نيستم؛‌ بگوييم :‌ من سالم و با نشاط هستم

به جاي غم آخرت باشد؛ بگوييم : شما را در شادي ها ببينم

شما هم مي‌توانيد به اين ليست مواردي رو اضافه كرده و براي ديگران بفرستيد...

وقتي بعد از مدتي همديگر را مي‌بينيم، به جاي توجه كردن به نقاط ضعف همديگر و نام بردن از آنها مثل:
"
چقدر چاق شدي؟"، "چقدر لاغر شدي؟"، "چقدر خسته به نظر مي‌آيي؟"، "چرا موهات را اين قدر كوتاه كردي؟"، "چرا ريشت را بلند كردي؟"، "چرا توهمي؟"، "چرا رنگت پريده؟"، "چرا تلفن نكردي؟"، "چرا حال مرا نپرسيدي؟" و ...
بهتر است بگوييم : "سلام به روي ماهت"، "چقدر خوشحال شدم تو را ديدم"، و ... عبارات ديگري كه نه تنها بيانگر نقاط ضعف طرف مقابل ما نيست بلكه نوعي اعتماد به نفس را به مخاطبمان القاء ميكند. البته اگر اصراري نداشته باشيم كه حتماً درباره ي همديگر اظهار نظر كنيم، وگرنه مي‌شود كه درباره ي موضوعات مشترك، البته در محوريت مثبت با هم صحبت كنيم.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 6:54 PM  توسط بیت الله   | 

بـاز هـواي سـحــرم آرزوســــت
خـلـوت و مـژگـان تـرم آرزوسـت

شـكـوه ي غـربـت نـبـرم ايـن زمـان
دسـت تـــو و روي تـو ام آرزوســت

خـسـتـه ام از ديـدن ايـن شـوره زار
چـشـم شـقـايـق نـگـرم آرزوســـت

واقـعـه ي ديـــدن روي تـــــو را
ثـانـيـه اي بـيـشـتـرم آرزوسـت

جـلـوه ي ايـن مـاه نـكـو را بـبـيـن
رنـگ و رخ و روي تـو ام آرزوسـت

ايـن شـب قـدر اسـت كـه مـا بـا هميـم؟
مـن شـب قـــــدري دگــــرم آرزوســـت

حـسِّ تـو را مـي كنم اي جـان مـن
عـزلـت بـيـتـي دگــــرم آرزوســــت

خـانـه ي عـشـِاق مـهـاجـر كـجـاست؟
در سـفــــرت بـــال و پـرم آرزوســـت

حـسـرت دل بـارد از ايـن شـعـر مـن
جـام مـيـي در حـرمـــم آرزوســـــت

شعر از : احمد عزيزي

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 4:33 PM  توسط بیت الله   | 

 

نمی شه غصه ما رو، یه لحظه تنها بذاره ؟

 میشه این قافله ما رو توی خواب جا نذاره ؟

 دوس دارم یه دست از آسمون بیاد ما دو تا رو

ببره ازین جا و اون ور ابرا بذاره

 

دلامون قرار گذاشتن همیشه با هم باشن

رو قرارش نکنه یه هو دلت پا بذاره ؟

 

دلم از اون دلای قدیمیه ، از اون دلاس

که می خواد عاشق که شد ، پا روی دنیا بذاره

 

یه پا مجنونه دلم ، به شوق لیلی که می خواد

بار و بندیلو ببنده ، سر به صحرا بذاره

 

تو دلت بوسه می خواد ، من می دونم ، اما لبت

سر هر جمله دلش می خواد ، یه اما بذاره

 

بی تو دنیا نمی ارزه ، تو با من باش و بذار

همه ی دنیا منو ، همیشه تنها بذاره

 

من می خوام تا آخر دنیا تماشات بکنم

اگه زندگی برام ، چشم تماشا بذاره   

(شعری از حسین منزوی )

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 11:35 AM  توسط تنها  | 

 

I dreamed I had an interview with  God
در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم

So you would like to  interview me? God asked
او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟

If you have the time? I said
گفتم ....اگر وقت داشته باشيد

God smiled. ?My time is eternity
لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد

What questions do you have in mind  for me
چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟

What surprises you most  about humankind  
پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده مي کند

God answered
پاسخ داد:

That they get bored  with childhood
آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند

they rush to grow up, and then
عجله دارند بزرگ شوند و سپس

long to be children again
آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردند

That they lose their health to make money     
سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست مي دهند

and then lose their money  to restore their health
و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتي دوباره از صرف مي کنند

That by thinking anxiously about the future
چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند

they forget the present
که از حال غافل مي شوند

such that they live in neither the present nor the  future
به طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده

"
  they live as if they will never die That
آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نمي ميرند

die as though they had never lived and
و جوري مي ميرند ....انگار هيچ وقت زنده نبودند

we were silent for a while
ما براي لحظاتي سکوت کرديم

And then I asked
سپس من پرسيدم

As a parent, what are some of life's lessons you want your children to learn
مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي که فرزندانت بياموزند؟

To learn they cannot make anyone love them
پاسخ داد:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند

All they can do
ولي مي توانند

is let themselves be loved
طوري رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ديگران باشند

To learn that it is not good to compare themselves to others
ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه نکنند

To learn to forgive by practicing forgiveness
ياد بگيرند ...ديگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگي

To learn that it only  takes a few seconds to open profound wounds in those they love
ياد بگيرند تنها چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي در قلب کسي که دوستش داريد ايجاد کنيد

and it can take many years to heal them
ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيام بخشيد

To learn that a rich person
ياد بگيرند يک انسان ثروتمند

is not one  who has the most,but is one who needs the least
 کسي نيست که دارايي زيادي دارد بلکه کسي هست که کمترين نيازوخواسته را دارد

To learn that there are people who love them dearly
ياد بگيرند کساني هستند که آن ها را از صميم قلب دوست دارند

but simply have not yet learned how to express or show their feelings
ولي نميدانند چگونه احساس خود را بروز دهند

To learn that two people can
ياد بگيرند وبدانند ..دونفر مي توانند به يک چيز نگاه کنند

look at the same thing and see it differently
ولي برداشت آن ها متفاوت باشد

To learn that it is not enough that they
ياد بگيرند کافي نيست که تنها ديگران را ببخشند

forgive one another, but they must also forgive themselves
بلکه انسان ها بايد قادر به بخشش و عفو خود نيز باشند

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 1:6 PM  توسط تنها  | 

 

تو هم، همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي !

تو بي برگي و من هم چون تو بي برگم

چو مي پيچد ميان شاخه هايت هوي هوي باد ـ

بگوشم از درختان هاي هاي گريه مي آيد

مرا هم گريه ميبايد ـ

مرا هم گريه ميشايد

كلاغي چون ميان شاخه هاي خشك تو فرياد بردارد

بخود گويم كلاغك در عزاي باغ عريان تعزيت خوان است

و در سوك بزرگ باغ، گريان است

***

بهنگام غروب تلخ و دلگيرت ـ

كه انگشتان خشك نارون را دختر خورشيد ميبوسد

و باغ زرد را بدرود ميگويد ـ

دود در خاطرم يادي سيه چون دود ـ

بياد آرم كه: با « مادر » مرا وقتي وداع جاوداني بود

و همراه نگاه ما ـ

غمين اشك جدائي بود و رنج بوسه بدرود .

***

تو هم، همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي !

دل هر گلبنت از سبزه و گلها تهي مانده ـ

و دست بينواي شاخه هايت خالي از برگ است

تنت در پنجه مرگ است

مرا هم برگ و باري نيست

ز هر عشقي تهي ماندم

نگاهم در نگاه گرم ياري نيست.

***

تو از اين باد پائيزي دلت سرد است ـ

و طفل برگها را پيش چشمت تير باران ميكند پائيز

كه از هر سو چو پولكهاي زرد از شاخه ميريزند

تو ميماني و عرياني ـ

تو ميماني و حيراني .

***

الا اي باغ پائيزي

دل منهم دلي سرد است

و طفل برگهاي آرزويم را

دست نااميدي تير باران ميكند پائيز

ولي پائيز من پائيز اندوه است ـ

دلم لبريز اندوه است .

چنان زرينه پولكهاي تو كز جنبش هر باد ميبارد ـ

مرا برگ نشاط از شاخه ميريزد

نگاه جانپناهي نيست ـ

كه از لبهاي من لبخند پيروزي بر انگيزد

***

خطا گفتم، خطا گفتم

تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي ؟!

ترا در پي بهاري هست ـ

اميد برگ و باري هست

همين فردا ـ

رخت را مادر ابر بهاري گرم ميشويد ـ

نسيم باد نوروزي ـ

تنت را در حرير ياس مي پيچد ـ

بهارين آفتاب ناز فروردين ـ

بر اندامت لباس برگ ميپوشد ـ

هنرور زرگر ارديبهشت از نو ـ

بر انگشت درختانت نگين غنچه ميكارد ـ

و پروانه، مي شبنم ز جام لاله مينوشد ـ

دوباره گل بهر سو ميزند لبخند ـ

و دست باغبان گلبوته ها را ميدهد پيوند .

در اين هنگامه ها ابري بشوق اين زناشودي ـ

به بزم گل، تگرگ ريز، جاي نقل ميپاشد ـ

و ابري سكه باران به بزم باغ ميريزد

درختان جشن مي گيرند

ز رنگارنگ گلها ميشود بزمت چراغاني

وزين شادي لبان غنچه ها در خنده ميآيد

بهاري پشت سر داري ـ

تو را دل شادمان بايد

***

الا اي باغ پائيزي !

غمت عزم سفر دارد

همين فردا دلت شاد است ـ

ز رنج بهمن و اسفند آزاد است

تو را در پي بهاري هست

اميد برگ و باري هست

ولي در من بهاري نيست

اميد برگ و باري نيست .

***

تو را گر آفتاب بخت نوروزي

لباس برگ ميپوشد

مرا هرگز اميد آفتابي نيست

دلم سرد است و در جان التهابي نيست

تو را گر شادمانه ميكند باران فروردين ـ

مرا باران بغير از ديده تر نيست .

تو را گر مادر ابر بهاري هست ـ

مرا نقشي ز مادر نيست .

***

تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي ؟!

تو بزمت ميشود از تابش گلها چراغاني

ولي در كلبه تاريك جان من ـ

نشان از كور سوئي نيست

نسيم آرزوئي نيست

گل خوش رنگ و بوئي نيست

اگر در خاطرم ابريست ابر گريه تلخست ـ

كه گلهاي غمم را آبياري ميكن شبها

اگر بر چهره ام لبخند مي بيني

مرا لبخند انده است بر لبها

تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي ؟!

 

                                                                                        مهدی سهیلی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 9:26 PM  توسط تنها  | 

 

من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد و

 

 از من برای تو مهربان تر


من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از هزار فرسخ راه دور:

 

 در خشم، در مهربانی، در دلتنگی، در هزار همهمه ی دنیا، یکه و تنها

 

 بشناسد.

 

من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم که راز آفتابگردان و تمام

 

 سخاوت های عاشقانه این دل معصوم را بداند؛ و ترنم دلپذیر هر آهنگ،

 

 هر نجوای کوچک برایش یک خاطره مشترک باشد.

 

او باید از رنگین کمان چشمان تو تشخیص بدهد که امروز هوای دلت

 

 آفتابی است؛ یا آن دلی که من برایش می میرم سرد و بارانی است.

 

ای بهانه ی زنده بودنم؛ من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم که

 

 قلبش بعد از هزار بار دیدن تو، باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین

 

 نگاه من بتپد. همان طور عاشق، همان طور مبهوت...

 

با آن وقار بی مثال آیا کسی پیدا خواهد شد؟!

 

از من عاشق تر و از من برای تو مهربان تر!

 

تو را سخاوتمندانه با دنیایی حسرت خواهم بخشید؛ و او را که از من

 

 عاشق تر است هزار بار خواهم بوسید

...

یک بار دیگر بگذار بی ادعا اقرار کنم که دلم برایت تنگ میشود. وقتی

 

 دوری از من، به آرزوهای خفته ام می اندیشم، به فرسنگها فاصله بین

 

 من و تو، به آینده و امروز... باز کن پنجره را... خواهی دید که پرنده،

 

 آسمان بارانی  را میفهمد

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 10:21 PM  توسط تنها  | 

خداوندا! به دلهاي شكسته

به تنهايان در غربت نشسته

 

به آن عشقي كه از نام تو خيزد

بدان خوني كه در راه تو ريزد

 

به مسكينان از هستي رميده

به غمگينان خواب از سر پريده

 

به مرداني كه در سختي خموشند

براي زندگي جان مي فروشند

 

همه كاشانه شان خالي از قوت است

سخنهاشان نگاهي در سكوت است

 

به طفلاني كه نان آور ندارند ـ

سر حسرت ببالين ميگذارند

 

به آن « درمانده زن » كز فقر جانكاه ـ

نهد فرزند خود را بر سر راه

 

بآن كودك كه ناكام است كامش

ز پا ميافكند بوي طعامش

 

به آن جمعي كه از سرما بجانند

ز « آه » جمع، « گرمي » ميستانند

 

به آن بيكس كه با جان در نبرد است

غذايش اشك گرم و آه سرد است

 

به آن بي مادر از ضعف خفته ـ

سخن از مهر مادر ناشنفته

 

به آن دختر كه ناديدي گناهش

عبادت خفته در شرم نگاهش

 

به آن چشمي كه از غم گريه خيز است

به بيماري كه با جان در ستيز است

 

به داماني كه از هر عيب پاك است

به هر كس از گناهان شرمناك است ـ

 

دلم را از گناهان ايمني بخش

به نور معرفت ها روشني بخش

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 11:39 PM  توسط تنها  | 

 

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

وتنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد

و خاصیت عشق این است.

کسی نیست

بیا زندگی را بدزدیم آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم

بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي ام

بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 11:8 PM  توسط تنها  | 

.

 حدیث جان بجز جانان نداند

که جز جانان کسی در جان نداند

مرا با درد خود بگذار و بگذر

که کس درد مرا درمان نداند

روا باشد که دور از حضرت شاه

بمیرد بنده و سلطان نداند

اگر بلبل برون آید ز بستان

ز سر مستی ره بستان نداند

ز رُخ دور افکن آن زلف سیه را

که هندو قدر ترکستان نداند

بگردان ساغر و پیمانه در ده

که آن پیمان شکن پیمان نداند

می صافی به صوفی ده که هشیار

حدیث عشرت مستان نداند

دلا در راه حسرت منزلی هست

که هر کس آن نرفتست آن نداند

بگو خواجو به دانا قصه عشق

که کافر معنی ایمان نداند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 9:43 PM  توسط تنها  | 

 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

*****

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 11:35 PM  توسط تنها  | 

 

 من امشب میان رفتن و نرفتنم حیرانم میان بودن با تو و دور گشتن از شور و عشق و زندگی بـاز هـواي سـحــرم آرزوســــت


خـلـوت و مـژگـان تـرم آرزوسـت


 


شـكـوه ي غـربـت نـبـرم ايـن زمـان


دسـت تـــو و روي تـو ام آرزوســت


 


خـسـتـه ام از ديـدن ايـن شـوره زار


چـشـم شـقـايـق نـگـرم آرزوســـت


 


واقـعـه ي ديـــدن روي تـــــو را


ثـانـيـه اي بـيـشـتـرم آرزوسـت


 


جـلـوه ي ايـن مـاه نـكـو را بـبـيـن


رنـگ و رخ و روي تـو ام آرزوسـت


 


ايـن شـب قـدر اسـت كـه مـا بـا هميـم؟


مـن شـب قـــــدري دگــــرم آرزوســـت


 


حـسِّ تـو را مـي كنم اي جـان مـن


عـزلـت بـيـتـي دگــــرم آرزوســــت


 


خـانـه ي عـشـِاق مـهـاجـر كـجـاست؟


در سـفــــرت بـــال و پـرم آرزوســـت


 


حـسـرت دل بـارد از ايـن شـعـر مـن


جـام مـيـي در حـرمـــم آرزوســـــت


 


  شعر از : احمد عزيزيسردرگمم .

 بیا و ملامتم مکن که امشب اشک را روی صورتم نمی یابی .

بگذار زمان تا میانه رود و من رفتن را احساس کنم و آندم از فراق تو گریه کنم .

از جدایی و ندیدنت از غربت آینده ام و از محبت سبزت .

که من امشب می روم و غمناک تر از لاله صحرایی گریه خواهم کرد .

می خواهم برای تو بنویسم و بنویسم که شاید دوری تورا با نوشتنم سهل گردانم اما افسوس که بیشتر خواهد شد این روز جدایی ..

جدایی از تو و تمام لحظه های تلخ و شیرین ، جدایی از خنده هامان و گریه هامان.

جدایی از تمام دقایقی که با هم بودیم و اکنون افسرده و تنها می روم تا با ماه و تک ستاره آسمان همسفر گردم.

امشب به یاد من آسمان را نگاه کن تا بدانی که چه سخت است تنهایی .

 و یادم کن که همیشه ملتمس دعای خیرت هستم به نیکی یادم کن و از بدی هایم هیچ مگو که دیگران از سر

درونم آگاه نگردند.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 11:47 PM  توسط تنها  | 

 

مرگ پايان كبوتر نيست

.......
بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم
ديده ام گاهي در تب، ماه مي آيد پايين،
مي رسد دست به سقف ملكوت
ديده ام، سهره بهتر مي خواند
گاه زخمي كه به پا داشته ام
زيرو بم هاي زمين را به من آموخته است
گاه در بستر بيماري من، حجم گل چند برابر شده است
وفزون تر شده است، قطر نارنج، شعاع فانوس
و نترسيم از مرگ
مرگ پايان كبوتر نيست
مرگ وارونه يك زنجره نيست
مرگ در ذهن اقاقي جاري است
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد
مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان
مرگ در حنجره سرخ-گلو مي خواند
مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است
مرگ گاهي ريحان مي چيند
مرگ گاهي ودكا مي نوشد
گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد
و همه مي دانيم
ريه هاي لذت، پراكسيژن مرگ است


در نبنديم به روي سخن زنده تقدير كه از پشت چپرهاي صدا مي شنويم


پرده را برداريم:
بگذاريم كه احساس هوايي بخورد
بگذاريم بلوغ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند
بگذاريم غريزه پي بازي برود
كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سرگل ها بپرد
بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند
چيز بنويسد
به خيابان برود


ساده باشيم
ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت


كار ما نيست شناسايي "راز" گل سرخ،
كار ما شايد اين است
كه در افسون گل سرخ شناور باشيم
پشت دانايي اردو بزنيم
دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم
صبح ها وقتي خورشيد، در مي آيد متولد بشويم
هيجان ها را پرواز دهيم
روي ادراك فضا، رنگ، صدا، پنجره گل نم بزنيم
آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي "هستي"
ريه را از ابديت پروخالي بكنيم
بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم
نام را باز ستانيم از ابر
از چنار، از پشه، از تابستان
روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم
در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم


كار ما شايد اين است
كه ميان گل نيلوفر و قرن
پي آواز حقيقت بدويم

 



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 11:39 PM  توسط تنها  | 

 

دلم قرار نمي گيرد از فغان،بي تو
 سپندوار زكف داده ام عنان،بي تو

 ز تلخكامي دوران نشد دلم فارغ
 ز جام عيش لبي تر نكرد جان،بي تو

 چون آسمان مه آلوده ام ز تنگدلي
 پر است سينه ام از اندوه گران،بي تو

 نسيم صبح نمي آورد ترانه ي شوق
 سر بهار ندارند بلبلان،بي تو

 لب از حكايت شبهاي تار مي بندم
 اگر امان دهدم چشم خونفشان،بي تو

 چو شمع كشته ندارم شراره اي به زبان
 نمي زند سخنم  آتشي به جان،بي تو

 ز بيدلي وخموشي چونقش تصويرم
 نمي گشايدم از بي خودي،زبان،بي تو

 از آن زمان كه فروزان شدم ز پرتو عشق
 چو ذره ام به تكاپوي جاودان ،بي تو

 عقيق صبر به زير زبان تشنه نهم
 چو يادم آيد از آن شكرين دهان،بي تو

 گزاره ي غم دل را مگر كنم چو امين
 جدا زخلق به محراب جمكران،بي تو
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 12:14 PM  توسط تنها  | 

 

نگاه کن که غم درون ديده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایهء سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن

تمام هستیم خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام می کشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب می شود

 

تو آمدی ز دورها و دورها

ز سرزمین عطرها و نورها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

ز عاجها، ز ابرها، بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعرها و شورها

 

به راه پرستاره می کشانی ام

فراتر از ستاره می نشانی ام

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان، به بیکران، به جاودان

 

کنون که آمدیم تا به اوجها

مرا بشوی با شراب موجها

مرا بخواه در شبان دیرپا

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن

 

نگاه کن که موم شب براه ما

چگونه قطره قطره آب می شود

صراحی دیدگان من

به لای لای گرم تو

لبالب از شراب خواب می شود

نگاه کن

تو میدمی و آفتاب می شود

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 10:44 PM  توسط تنها  |